تبلیغات
فریادی از جنس سکوت
شنبه 20 آذر 1389

.: طاعت عشق :.

   نوشته شده توسط: پیر احساس    

«طاعت عشق»

به دیدگان خوار من، عشق نمی شود عیان          ز سجده های بی حضور، هجر نمی شود نهان

سجده ی سبز بایدش، زردی کوی بندگی              به طاعت از زبان سرخ، سبز نمی شود خزان

به هر بهانه گفتمش، غزل ز رغبت وصال                در این کلام پر خطا، عشق نمی شود بیان

به دیده بیکران نمود، قطره ی طاعتم ز عشق                 دلا دریغا ز سراب، آب نمی شود روان

هزار و یک رنگ زدم، به جان به نیت ریا                      مقربین عشق را، رنگ نمی شود نشان

مرا تو زین خطا مران، که رانده اند مرا اگر              تو گویی عاقبت تو را، غضب نمی شود حَنان

هوای خاطرت ز سر، مبر به ابر قهر خویش                  که بی خیال تو دگر، رسا نمی شود زبان



جمعه 16 بهمن 1388

کویر

   نوشته شده توسط: یلدا      

شتابان می روی

چشم به هر سو می گردانی

پای در هر راه می نهی

تا کورسوی امیدی از اعماق کویر وحشت زندگیت بیابی

نوری که شوق حضور آفتاب را در دلت جوانه زند

 

در جستجوی قطره ای می گردی تا آتش عطشت را فرو بنشاند

با جان و دلی بر کف نهاده به جستجویش می روی

دل به قافله سالار می سپاری و آسوده از فرجام رؤیایی کویر

 

چشمانت را بر هم می نهی تا چشم در نگاه آسمانی آفتاب بگشایی

اما ...

هر چه می بینی تنها کویر است و سکوت و تاریکی

کویر و سکوت و تاریکی

 

حضور آفتاب هر چند از پس ابر ، کویرت را نورانی می کند

اما ...

تا چشم می بندد نگاه هرزه ی چراغها تنت را می سوزاند

 

آه خدایا ...

بگذار افسار دلم را بگشایم

بگذار آه دلم را فریاد کنم

بگذار بسرایم که خسته از این کویرم

بگذار بگویم که دیگر رمقی به تن و چشمانم نمانده تا سرابی دیگر را به امید رفع عطش جستجو کنم

دیگر نوری در چشمانم نمانده تا در انتظار طلوع ، به آسمان بدوزم

دیگر حتی تک درختی نمی یابم تا دمی تن خسته ام را امان دهد

 

خدایا ... به کجا می رود این راه پر از سنگلاخ زندگیم ؟

دیگر به کدام روزنه چشم بدوزم و در پی کدامین ستاره روانه شوم ؟

به کدام سپیده دل خوش کنم تا قطره ای نور بر کویرم بچکاند ؟

اینجا که تا چشم کار می کند سیاهی است و سیاهی و سیاهی

نمی دانم چشمانم از سیل اشک بی نور گشته اند یا آفتاب دیگر بر کویرم نمی تابد ؟

 

چه بیهوده است تلاش رسیدن به قله

وقتی آفتاب نگاهت نمی کند

چه جانگداز است تمام رسیدن ها

وقتی شوق وصال آفتاب تنت را گرما نبخشد

 

کاش هیچ کدام اینها نبود

قله ای نبود ، راهی نبود ، نوری نبود ، چشمه ای نبود ، درختی نبود ...

اما آفتاب می تابید

هر لحظه بیشتر و باشکوهتر

حتی فقط برای خودش

اما محکم و بزرگ و باشکوه

آنقدر که هیچ کوهی را توان ایستادن در برابر انوارش نباشد

 

آه ...

آه که چه آرزوی جانفرسایی بود

و این آرزو دلم را پیر و قلبم را نالان کرد

 

خسته ام ...

خسته از چشم براهی

خسته از امید بی حاصل

خسته از جور زمانه

خسته از تاریکی و سرمای این کویر

 

خدایا ... از این شبها می ترسم

سرمای این کویر استخوانم را می سوزاند

دیگر توان حرکت به جانم نمانده

حتی توان امید حرکت

 

از این شبها می ترسم

در این شبها خواهم مرد

نمی دانم به عقوبت کدامین بی راه ، اشکهای شبانه ام اینچنین جاری اند ؟

آه ...

 

بار خدایا ... یاری ام کن

قلبم را یارای تپیدن بخش تا آفتاب ، امید تابش بیابد

دلم را از عشقش سرشار گردان تا انتظار در این کویر ممکن شود

 

تمام ستاره ها و چراغها را در این کویر خاموش گردان

مرا به هیچ نوری نیازی نیست

بگذار تنها نور امید حضور آفتاب دلم را روشن سازد

بگذار در امید و انتظار آفتاب بمانم و بمیرم

که جان در ره عشق سپردن شیرین ترین آرزوی دل است


جمعه 11 دی 1388

حضور آسمانی

   نوشته شده توسط: یلدا      

سالها چشم به راه لحظه ای بودم که عطر تو فضای خانه ام را آسمانی کند

لحظه ای که نگاه عاشق تو تنها پرستوی آسمان چشمانم باشد

لحظه ای که دستهای بی پناهم در آغوش دستهای گرمت بیارامند

اکنون ... این تویی که بی حضور فاصله ها در برابرم نشسته ای

و چشمان بی قرارت در انتظار

آه ... خدایا ... مرا چه شده است ؟

چه سخت است در محضر دستهای پاکت بودن ای امید شبهای بی پناهی

و چه سنگین است هوای حضورت بر حقارت وجودم

لحظه ، لحظه ای است که سالها بی قرار دیدنش بودم

و سالها در انتظار لحظه ای احساسش

اما نمی دانم پلکهایم را چه شده که به زیر افتاده اند و شرم حضور تو یارای حرکت را از آنها گرفته است

چشمهایم را چه شده که احساس بی لیاقتی حضور در نگاه آسمانی تو آنها را به زمین دوخته است

دستهایم را چه شده که در حضور گرمابخش رؤیای اش ، اینچنین سرد و لرزان است

لبهایم را چه شده که عظمت روح تو بر آتش اشتیاق قلبم قفل زده است

...

به کجا اینچنین شتابان می روی ای عقربه ساعت دیواری ام ؟

تو را به حرمت این لحظه ی بزرگ سوگند می دهم برای لحظه ای درنگ کن

بگذار تمام عالم از حرکت باز ایستد

بگذار برای لحظه ای باور این خوشبختی عمق وجودم را روشن سازد

بگذار هوای یار ، خانه ام را عطر آگین کند

آه ... پروردگارا ... تو را برای تمامِ اکنون ، شکر

...

چه زیباست وقتی با صدا کردن نامم به یاریم می شتابی

و سکوت خانه ام را با موج صدایت بهاری می کنی

گوشهایم از شوق رسیدن به لیاقت در آغوش گرفتن طنین صدایت ، در شعف است

و سینه ام از غلیان لحظه به لحظه ی عشقت

اما چه سخت است هنوز جسارت حضور در آسمان نگاهت

...

پروردگارا ... یاریم کن

...

ای قلب ، آرام باش و وسعت گیر تا شوق حضور یارم را تماماً در سینه جای دهم

ای اشک ، امانم بده تا از لبخند زیبای یارم ، بی هیچ حجابی ، جان گیرم

ای چشم ، تمنا و انتظار نگاه او را پاسخ گوی و نگاهش را از اشتیاق وجودت سیراب کن

ای لب ، به یاریم بیا تا تمام احساسم را ارزانی لبهای منتظرش کنم ...

...

...

...

دوستت دارم

( گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم                                     

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی )


سه شنبه 1 دی 1388

تولدت مبارک

   نوشته شده توسط: یلدا      

تک تک ستاره ها را شمرده ام تا به طلوع رؤیایی یلدا برسم

طلوعی که آبی ترین احساس را در جانم می ریزد و ناب ترین لحظه را ترسیم می کند

طلوعی که امید گشودن چشمانم در سیاهی هاست

بتاب ای خورشید آسمانی من

بتاب تا دیگر ستاره ای در شبهای یلدا چشمک نزند

بتاب  تا گرمای دستان بی رمقم تابش تو باشد

بتاب ، همیشه بتاب

که طلوعت جوانه زندگی را در وجودم می پروراند

طلوع آسمانی ات مبارک

آفتاب زندگی من


سه شنبه 1 دی 1388

غربت

   نوشته شده توسط: یلدا      

چقدر غریبیم من و تو ، تو دنیای این آدما

                                چقدر صدای قلبمون سخته واسه گوش اونا

چقدر میون دلمون کوچه بن بست کشیدن

                                 به جرم اینکه رسیدیم با همدیگه پیش خدا

همش میگن از پاکی و صداقت و عشق و حیا

                                 ولی ندیدن دل ما ، هیچی نذاشته زیر پا

تو دنیایی که هر طرف پر از دروغه و فریب

                                 صداقت کلاممون ، نداره ذره ای بها

هیچ کسی یاریمون نکرد ، تو راه سخت زندگی

                                  هیشکی نفهمید چی میگیم ، نبود یه گوش شنوا

حتی امید قلبمون ، دستای ما رو نگرفت

                                   آخ که چقدر سخت شده ، برام نفس تو این هوا

به جون خریدیم این همه سختی رو ، تا پاک بمونیم

                                  ولی به ما دادن بازم ، حکم فراقو ناروا

چقدر غریبیم من و تو ، که به گناه دیگرون

                                  داریم می سوزیم و ولی ، باید بمونیم بی صدا

آی آدمایی که زدین مهر جدایی بینمون

                                  آخه از این دنیا بگین ، چقدره سهم دل ما ؟

فقط خدا امیدمون بوده ، که حالا می دونیم

                                  یلدای ما سحر میشه یه روزی از همین روزا


شنبه 28 آذر 1388

سکوت

   نوشته شده توسط: یلدا      

 

سکوت سرشار از ناگفته هاست

ناگفته هایی که تنها با چشم و تنها با دل گفته می شوند

گاهی زبان سکوت گویاتر از تمامی زبانهاست

و آنچه در سکوت گفته میشود شفافترین سخنها

و آنچه چشمها میگویند زلال ترین و حقیقی ترین آنها

آنگاه که غم تمام سینه ات را فرا گرفت

و از شدت ناملایمات زمانه زبانت بند آمد

آنگاه که قلبت پر از درد و چشمهایت پر از فریاد شد

اما بر لبانت مهر خموشی زدند

آنگاه که حس کردی دیگر خدا هم تو را نمی بیند

و تو چون ماهی دور افتاده ای از دریا در حال جان دادن هستی

آنگاه که دردی بی امان بر سینه ات چنگ میزند و چشمانت را بارانی کرده است

اما هر چه تلاش میکنی قدرت سخن ، بر لب نداری

آنگاه که حس میکنی از شدت غصه دیگر هیچ نیستی جز استخوانی متحرک

و آنقدر زمانه ی بی رحم قلبت را شکسته که دیگر توانی برای تپش نداری

آنگاه که پی امیدی برای زیستن میگردی اما به هر جانب که رو میکنی سراب است

و در برابر تلاش بی وقفه ات حتی پاداش کوشش هم نصیبت نمیشود

و هر چه فریاد داری در سینه ات حبس شده

تنها سکوت است که به یاری ات می شتابد

و تو را در برابر نگاه ترحم آمیز اطرافیان دژی محکم است

و گاه زبان سکوت گویاترین زبانهاست

هر چند در این سکوت ذره ذره آب میشوی

اما باز هم هیچ نمیگویی

و تنها میسوزی

آه ...

سکوت ...

سکوت سرشار از ناگفته هاست

سرشار از دردی بی زبان است که تنها با دل درک میشود

و گاه برای فهماندن حرفت ناگزیر از سکوتی

چرا که تمامی درهای امید به رویت بسته شده و روزگار با تو سر ناسازگاری دارد

در سکوت آرامشی کویری نهفته است

آنچنان که پرستوی خیال را هوای پرواز می بخشد

آنچه در سکوت حکمفرماست اسرار دل است و آنچه گفته میشود حقیقت دل

حقیقتی که تنها چشم را یارای گفتنش باشد و گوش را یارای شنیدنش نه

حقیقتی که گرچه نهان است اما آشکارترین حقیقتهاست

سکوت سرشار از ناگفته هاست

ناگفته هایی که صادقانه ترین و واقعی ترین سخنهاست

سکوت آرامشی است که طوفانی ترین دریاهاست

و گاه آنچه با زبان سکوت گفته میشود تأثیرگذارترین سخنهاست

آنچنان که چون نقشی بر لوح جان حک میشود و گویی که این نقش را نقاش ازل اینچنین آراسته است

و گاه آنچنان با روح آمیخته میشود که جزئی از آن شده و دیگر فراقی میسر نیست

آنچه میان چشمها حکمفرماست و اینچنین زلال سخن میگوید عشق است

و آنچه در سکوت نهفته است و اینچنین راز آلود به آن تقدس بخشیده است ، حقیقت عشق

و حقیقت عشق تنها با خداست که مفهوم می یابد

سکوت سرشار از خداست

و تنها اوست که حقیقتی زلال و شفاف چون عشق را میهمان سینه ها کرد

و چشمها را راهی برای ابراز

آنچه در حقیقت سکوت شبها نهفته است خداست

و آنچه اینچنین روح را سیراب میکند و آنچه در حقیقت انوار چشمهاست

تنها اوست که در سکوت راز آلود دلها بروز میکند و عشق را به چشمها می بخشد

و تنها اوست که با حضورش سکوت را شفافترین زبان کرده است

سکوت سرشار از ناگفته هاست

سکوت سرشار از خداست

و چشمها تجلی گاه حضور او

آنچه را نگاه میگوید و دل حس میکند ، جان را یارای درکش نیست

و گاه باید برای گفتن ، دانستن و فهمیدن تنها سکوت کرد

سکوت ...